به اطلاع تمام دوستان آشنایان رفقا و غیره می رساند این وبلاگ از امروز به روز نخواهد شد .
قدم رنجه فرموده از این پس به آدرس زیر مراجعه نمایید .
http://khabidarhayahoo.persianblog.ir/
من که شرمنده شدم !
درست نمی دانم دلم برای کدامشان باید بسوزد ؟
مادر 25 ساله که در اولین بارداری نا خواسته اش 3 قلو به دنیا آورد .دو پسر و یک دختر .هومن و همایون و هوران .دانشگاه را نیمه تمام گذاشت و نشست به بزرگ کردن بچه ها .
مرد که عاشق شد و ازدواج کرد .اما خوشی اش دوامی نداشت .مگر چند سالش بود که باید زیر بار اینهمه مسئولیت می رفت .ماشین قراضه اش هم که کفاف اینهمه خرج را نمی دهد .بهانه گیر می شود .هر روز دست آویزی پیدا می کند که داد و بیداد راه بیندازد .یک روز غذا باب طبعش نیست ، روز دیگر به تلفنهای زن مشکوک می شود و زمین و زمان را به هم می دوزد .
مرد فریاد می زند ، زن گریه می کند و بد و بیراه می گوید و هفت جد مرد را از گور می کشد بیرون .و بچه ها که جیغ می زنند و کسی نیست تا در آغوششان بگیرد و اشک را از چشمانشان پاک کند .
.
و ما که سعی می کنیم در زندگی خصوصی دیگران دخالت نکنیم . تنها کاری که می کنیم این است که گوشمان را بچسبانیم به دیوار تا کلمه ای را از دست ندهیم ...
باید میرفتم دفتر فرهنگسرا .برای انجام کارهای اداری گزینش .من را راهنمایی کردند به قسمت حراست .مقنعه ام را کشیدم ، جلو . موهایم را زدم تو و داخل شدم .
یک فرم دو صفحه ای دادند دستم و خواستند که به طور کامل پر کنم . تمام افراد خانواده با مشخصات کاملشان .سه نفر از افرادی که مرا می شناسند و سه نفر نفر از دوستان صمیمی همرا با آدرس کامل و شماره تلفن .هر چه به مغزم فشار آوردم آدرس پستی دوستانم یادم نیامد .به ناچار اجازه خواستم که زنگ بزنم و بپرسم .که آنهم با جان کندن انجام شد .یکی خانه نبود .آن یکی موبایلش خاموش بود و ...
بعد نوبت رسید به سوابق خودم .تمام مدارک تحصیلی همراه با تاریخ کامل و آدرس آموزشگاهها ، سوابق کاری ، آیا از اقوامم کسی شهید جانباز یا مفقود الاثر شده است ؟
خوب ...
آهان پسر عموی پدرم شهید شده است .( البته در خدمت سربازی که از نظر مزایا ظاهرن تومنی صنار با شهدای داوطلب فرق می کند )
هیچ کدام از افراد خانواده ام سوابق سیاسی داشته اند و متعلق به هیچ حربی نیستند ؟ مسلم است که نوشتم : خیر !!!
بعد از گذشت یک ساعت که فرم پر شد ، آنچنان نفس راحتی کشیدم که حتی بعد از کنکور هم نکشیده بودم .
از اداره که زدم بیرون دویاره تای مقنعه ام را باز کردم و موهایم را گذاشتم بیرون .
.
حالا می ماند زنگ زدن به آشنایانی که اسمشان را آورده ام و سفارش کردن !
من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم ...
پراکنده
زنگ زده و می گوید توی دفترهای قدیمی را می گشته که به شماره من برخورده .صحبت از خاطرات مدرسه کردیم و همکلاسیها .آخرش می گوید : راستی می خواستم راجع به اون شرکتی که توش کار می کردی بپرسم !
.
حسودیم شد .
منهم قرار وبلاگی می خواهم .
.
تاولهای دستم تبدیل به پینه شده اند .
یک چیز را خوب می دانم : از کاشیهای درجه یک متنفرم !
.
چاره آدمهای فضولی که اتفاقن فامیلت هستند و اتفاقن سنی ازشان گذشته چیست ؟
سکوت کردن و حرص خوردن !
.
دو نفر در پی جستجوی این عناوین به وبلاگ من رسیده اند :
آدرس دفاتر ازدواج موقت .رسومات ازدواج موقت !!!
.
اصل عدم قطعیت هایزنبرگ این روزها بدجوری توی مغزم می لولد !
.
پ.ن. در مورد بند دوم : بابا خر ما از کرگی دم نداشت !!!
بیماری چند شخصیتی در دنیا پدیده شناخته شده ای است با روشهای درمانی خاص خود . در دنیای مجازی هم این تب سرایت کرده است .گمانم باید نامی برایش در نظر گرفت ! . پ.ن بی ربط .اینجا را بخوانید .
به بحران عجیبی گرفتار شده بودم .یکی از آن گردابهای روحی که می چرخاندت و تو را با خود به درون آبهای تیره می کشاند .نوعی خود کوچک بینی . یا اگر بخواهم عنوان دهن پر کنی برایش بگذارم می شود : یاس فلسفی ! دانسته هایم که اینهمه بهشان می بالیدم ، آثار هنری ام !!! و خلاصه هر آنچه که در طی عمرم با چنگ و دندان بدستشان آورده بودم به نظرم حقیر و ناچیز می آمد .امید به آینده برایم واژه مضحکی جلوه می کرد .آرزوهایم در ذهن می رقصیدند و دهن کجی می نمودند . نمی دانم تحت تاثیر سخنان آن دوست بود که بی آنکه بداند چراغی را در برابرم روشن کرد ، سخنان ژید ، آن جمله از مسیح یا حرکت ناچیزی از نرونهای مغزم که باعث شد بحران کذایی را پشت سر بگذارم . اکنون اعلام می کنم من عادله در کمال صحت و سلامت عقل به سر می برم و هیچ گونه گمان انتحاری از جانب من نمی رود. پس بنوشید به سلامتی این رویداد فرخنده . . پ.ن.لطفن برای مشاوره جهت درمان هرگونه بحرانهای روحی و روانی وقت قبلی بگیرید.پرداخت حق ویزیت موجب مزید امتنان خواهد بود !
ضمیمه آخر هفته شرق مقاله جالب و تامل برانگیزی داشت از سید علی میر فتاح با عنوان : تکثیر تاسف برانگیز یکدیگر . شاید خوانده باشیدش شاید هم نه .این حسن را داشت که حداقل من را به فکر واداشت .بخشهایی از آن مقاله این است : " ما بیش از حد به یکدیگر شبیه شده ایم .رفتارمان ، حرف زدنمان ، حتی فکر کردنمان مثل هم - و یا از روی دست هم - شده است ... " " کم پیش می آید که آدمی پیدایش شود که مثل بقیه نباشد ، مثل بقیه حرف نزند ، مثل بقیه نخندد یا گریه نکند .اما همین که پیدایش شد ، به تکثیر تاسف برانگیز دچار می شود و نسخه هایی بدلی و غیر قابل تحمل از رویش ساخته می شود و همه خلاقیت فردی اش - یا بهتر بگویم همه فردیت خلاقش - مثل کتاب و روزنامه ، روی کاغذ بازیافت شده ، منتشر می شود . دنیای ما دنیای ملال آوری است ، شاید برای اینکه آدمها فراموش کرده اند که حقیقتی منحصر به فرد دارند که نمی شود تکثیرش کرد یابه شکل دیگران در آورد .شاید برای اینکه هیچ کس نمی خواهد بپذیرد که تنها باید از راهی برود که مختص به خود اوست و تنها باید " آنی " را بیابد که مثل اثر انگشت شبیه به " آن " هیچ کس دیگر نیست ... " همچنین به قسمتهایی از کتاب مائده های زمینی آندره ژید استناد کرده است : " آن خود را بجوی .آن را که دیگری بتواند به نیکی تو انجام دهد ، مکن .آن را که دیگری بتواند به نیکی تو بگوید ، مگوی .و به خوبی تو بنویسد ، منویس .خود را به هیچ چیز جز خویشتن مبند .جز آنچه می بینی که در هیچ کجای دیگر جز در تو نیست .و از سر صبر یا بی صبری ، از خویشتن ، آه جانشین ناپذیرترین هستی ها را بیافرین ." برایم این یادآوری لازم بود .سخنان ژید را می خواهم روی کاغذی با خط درشت نوشته و بالای تختم بچسبانم .
بس است دیگر .
بر دهانت مهر بزن ...
ارسطاطالیس ( همان ارسطوی خودمان ) گفته است : هیچ روح بزرگی از اندکی دیوانگی معاف نیست . با این حساب روح من از آن گنده هاست ...
در خواست ازدواج موقت: . مطلب فوق در سایت رهنما آگهی شده بود . پ.ن.ندارد خوب !
با سلام
من فردی مذهبی ودر عین حال روشنفکر ولیسانس دارم بارعایت کلیه موازین شرعی تمایل به ازدواج موقت با خانمی دارم. به قدری از تنهایی رنج میبرم که حتی شرط بدون هم خوابگی را هم می پذیرم
در صورت تمایل به ایمیل من پیام بدهید
بناست عقد عمه خانم در منزل پدر بزرگ انجام شود .یک عمارت دو طبقه بزرگ که بعد از مرگ پدربزرگ مدتی اجاره داده شد و حالا خالی افتاده است .قسم خورده ایم کاری کنیم که عمه نبود پدر و مادر را احساس نکند .همگی به جان خانه می افتیم و می شوریم و می سابیم .فرش و پرده و تابلو و گلدان و هر چه که لازم است ، می آوریم .لوستر و آباژور کرایه می کنیم .اتاق عقدی می سازیم که بیا و ببین . موقع عقد من قند می سابم .یکی می گوید : - چی می سابی ؟ -قند می سابم . - برای کی ؟ - برای عروس و داماد . - مبارک باشه ایشالا. و مدام این را تکرار می کند . یک نفر با سوزن و نخی که تهش گره ندارد ، مهر و محبت را به پارچه بالای سر عروس و داماد می دوزد .و همان حرفها را تکرار می کند.و کسی چیزی را قیچی می زند.از هر کس می پرسم فلسفه اش را نمی داند .روی پای عروس قران باز است و سوره یاسین را می خواند .نباید به جایی نگاه کند تا بعد از بله گفتن چشمش اول داماد را ببیند .عاقد برای سومین بار خطبه را می خواند و عروس با اجازه بزرگترها بله را می گوید و همه هلهله می کنند . کادو ها داده می شود . بعد به تالار می رویم .شام خورده می شود و دوباره برمی گردیم خانه پدر بزرگ برای انجام حرکات موزون . فردایش هم مراسم اهدای کادو هاست . و تلاش چند هفته ای ما برای دو روز ، تمام می شود . . دوباره خانه پدر بزرگ خالی شده و دوباره همه رفته اند سراغ زندگیشان .دوباره روزمره گی و همان آش و همان کاسه ...
کافیست چشمهایم را ببندم تا تمام جرئیات آن کوچه بن بست را به خاطر بیاورم . یک کوچه قدیمی باریک که در تمام خانه هایش چوبی است . و آن خانه ته کوچه .که دیوارهایش را گیاه پاپیتال پوشانده است و فقط در و پنجره هایش پیداست .مطمئنم زندگی در آنجا چیز دیگری است .چیزی از جنس رویا . فکر کن ... هر روز صبح زود از خواب بیدار شوی و بعد از کمی پیاده روی با دو تا نان سنگک خاشخاشی برگردی خانه .سر کوچه که می رسی برای یک لحظه مکث می کنی . انگار برای اولین بار است که خانه ات را می بینی .آنهمه پرنده که روی در و دیوارش نشسته اند و گرم آوازند ، در چوبی آبی رنگ با آن کلون قشنگش . کوچه که از بالا تا پایینش را پیرزن همسایه آب و جارو کرده است . و بوی خاک خیس خورده که با بوی تازگی صبح در آمیخته است . از فرو بردن تمام اینها از خود بیخود می شوی و جیغ کوتاهی می کشی .بعد ناگهان خجالت زده پشت سرت را نگاه می کنی .نه کسی نیست .تو تنهای تنهایی و مالک بلامنازع تمام این زیباییها .آفتاب که سر می زند بالاخره به یاد می آوری که بروی تو .کلید را می اندازی و وارد حیاط می شوی . بوی چای تازه دم ، پونه و ریحان هوش از سرت می برد . از پله ها بالا می روی .گیوه هایت را در آوری و بلند می گویی : بی بی جون .کجایی ؟... . بعد از تحریر : شاهرخ جان وقتی قرار است رويا باشد بی بی جون هم حتمن هست .بساط صبحانه را علم کرده است و منتظر آمدنت . تو را که می بيند زير لب صلواتی می فرستد و فوت می کند به تو و به تمام خانه .
جلو می روی پیشانی اش را می بوسی و می نشينی پای صبحانه ...
خوره به جان فامیل ما افتاده است . دختر و پسرهای دم بختمان یکی یکی دارند ازدواج می کنند !!! نمونه اش عمه کوچکه که 38 سال از عمرش گذشته بود و تا بحال شوهر نکرده بود امسال به سرش زده است راهی خانه بخت شود .بدی اش این است که ما خوب ... تعریف از خود نباشد کمی هنر و سلیقه مان زیاد است .یعنی قدری بیشتر از کمی . نتیجه اینکه دائم عمه خانم از ما وعده می گیرند برای خرید ملزومات عروسی .کار درست کردن نقل هدیه و سفره عقد هم افتاده گردن از مو باریکتر بنده و هر روز شال و کلاه می کنیم و می رویم خرید .آدم به شکر خوردن می افتد .بس که باید دوره افتاد دنبال وسایل و پول خرج کرد .بدی اش این است که بیشترش هم غیر ضروری است . . ولی چه حوصله ای دارند ها .انگار هر چه که سن آدم موقع ازدواج بیشتر باشد ، شوق و ذوق هم بیشتر است .و من از آنجایی که کمی میزان کرم خونم بالاست ، زیر چشمی مراقب هستم و در موقعیتهای حساس مچشان را می گیرم ! خوب چه شد که این را گفتم ؟ آهان ! قصد داشتم اندر مضرات ازدواج داد سخن برانم .ولی حالا دیگر حوصله اش نیست .شما خود حدیث مفصل بخوانید از این مجمل ...
آنچه را که نپاید ،
دلبستگی را نشاید ...
احساس مزخرفی دارم .چیزی از اعماق وجودم بالا می آید .چشمانم را می سوزاند و بعد تمام صورتم خیس می شود . زندگی جبر کسالت باری است از تکرار ناکامیها . . شاید بهتر بود قبل از رفتنت یکی از روشهای خود کشی ات را می پرسیدم . - برای روز مبادا - آن روز آنقدر با خود درگیر بودم که باعث شد مثل احمقها رفتار کنم . ببخش . متاسفم از اینکه نا امید شدی .متاسفم برای در هم ریختگی ام . حال دیدی که من از تو دیوانه ترم ؟...
یک هفته نخواهم بود .
جایی نروید تا برگردم ...
متنفرم از عقربه های ترازو که روز به روز عدد بیش تر و بیشتری را نشان می دهند و از این لاقیدی رخوت آلود خودم . این روزها در آینه که نگاه می کنم ابلوموف را مقابلم می بینم به کجا فرو خواهم افتاد ؟ هیچ نمی دانم ...
